X
تبلیغات
خط خطی های من بی تو ...

خط خطی های من بی تو ...

خورشیدم...



آنگاه که با خورشيد ملاقات کرده  باشي


ديگرهزاران شمع و چراغ


نمي توانند خانه ات را گرم و روشن کنند


يادت نرود



که بعد از تو

خانه ام سرد و تاريک است،


خورشيدم . . .


+ نوشته شده در سه شنبه 2 اردیبهشت1393 ساعت 2:2 PM توسط تنها |


نامه خداحافظی گابریل گارسیا مارکز برای دوستارانش

اگر خداوند براي لحظه اي فراموش ميكرد كه من عروسكي كهنه ام و تكه كوچكي از زندگي به من ارزاني ميداشت احتمالا همه آنچه را كه به فكرم ميرسيد نميگفتم بلكه به همه ي چيزهايي كه ميگفتم فكر ميكردم.كمتر ميخوابيدم و بيشتر رويا ميديدم.چون ميدانستم هر دقيقه اي كه چشممان را بر هم ميگذاريم شصت ثانيه ي نو را از دست ميدهيم.هنگامي كه ديگران مي ايستند راه ميرفتم و هنگامي كه ديگران ميخوابيدند بيدار ميماندم.هنگامي كه ديگران صحبت ميكردند گوش ميدادم و از خوردن يك بستني شكلاتي چه لذتي كه نميبردم.کینه ها و نفرت هایم را روی تکه ای یخ مینوشتم و زیر نور آفتاب دراز میکشیدم.

اگر خداوند تكه اي زندگي به من ارزاني ميداشت قبايي ساده ميپوشيدم و طلوع آفتاب را انتظار ميكشيدم.... با اشكهايم گلهاي سرخ را آبياري ميكردم تا درد خارشان و بوسه ي گلبرگهايشان در جانم بخلد و هر روز غروب خورشید را عاشقانه مینگریستم.

خدايا اگر تكه اي زندگي ميداشتم نميگذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم كه دوستشان دارم.بله تا جایی که میتوانستم به آنها میگفتم که دوستشان دارم.هر لحظه. به همه ي مردان و زنان میقبولاندم كه محبوب منند و در كمند عشق زندگي ميكردم.به انسان ها نشان ميدادم كه چه در اشتباه اند كه گمان ميبرند وقتي پير شدند ديگر نميتوانند عاشق باشند.به آدمها میگفتم که عاشق باشند و عاشق باشند و عاشق .به هر كودكي دو بال ميدادم اما رهايش ميكردم تا خود پرواز را بياموزد و به سالخوردگان ياد ميدادم كه مرگ نه با سالخوردگي كه با فراموشي سر ميرسد.به انسانها یاد آوری میکردم که در قبال احساسی که به یکدیگر میدهند مسئولند.

آه !! انسانها ، از شما چه بسيار چيزها آموخته ام . من دريافته ام كه همگان ميخواهند در قله كوه زندگي كنند بي آنكه بدانند خوشبختي واقعي جاییست که سراشیبی به سمت قله را میپیماییم.دريافته ام كه وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را مي فشارد او را براي هميشه به دام مي اندازد.دريافته ام كه يك انسان فقط هنگامي حق دارد به انسان ديگر از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد.

من از شما بسي چيزها آموخته ام اما در حقيقت فايده چنداني ندارد چون هنگامي كه آنها را در اين چمدان ميگذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.اما شما این را بخاطر بسپارید.چون هنوز زنده اید.


روحش شاد

+ نوشته شده در دوشنبه 1 اردیبهشت1393 ساعت 9:0 AM توسط تنها |


مادر ....

از تمام دلتنگی ها !


 از اشک ها و شکایت ها


که بگذریم !





باید اعتراف کنم


مادرم که میخندد


*خوشبختم*


+ نوشته شده در شنبه 30 فروردین1393 ساعت 10:41 AM توسط تنها |


مسیح سایه نشین ...


مسيحِ سايه نشينِ

واژه هاي عاشقانه ي من !


خستگي هايم را

در پيچ و تابِ نرگسِ چشمانت ،

گُم مي کنم .

و طاقتِ صبورانه ات را ،

عشق معنا مي کنم ...

من سالهاست

که سايه نشينِ تکلمِ عشقم!

+ نوشته شده در دوشنبه 25 فروردین1393 ساعت 3:40 PM توسط تنها |


حس ترنم ....


يادت تمام هستيم را در خودش گم ميکند

مجنونتر از مجنون مرا در چشم مردم ميکند





من بي حضورت ، “با تو” در يک خانه در ذهنم قرين


ياد تو قلبم را پر از حس ترنم ميکند . . .

+ نوشته شده در سه شنبه 19 فروردین1393 ساعت 4:14 PM توسط تنها |


سهم من !!!


سهم من که نيستي!!!


سهم قصه هاي من بمان!!!


سهم فکر من!!!


عاشقانه هاي من!!!


سهم خواب دستهاي من بمان!!!






از کنار من که رفته اي!!


از خيال من مرو!!


سهم من که نيستي!!!


سهم من نميشوي!!!


سهم دفترم !!!


سهم واژاره هاي من!!


سهم سطر هاي خسته ام بمان....!!!



+ نوشته شده در دوشنبه 18 فروردین1393 ساعت 9:45 AM توسط تنها |


تمنا ...پرواز....


ســال هــاسـتــــ،


به تمنای واژه های خفته در


درون دل سپرده ام،


به آواز جاریِ شقایقی بی تاب؛


به نگاهِ پر مهر بارانی بی دلیل،


به فرا سویِ دنیایِ واژه ها


و برای لمسِ نم نم اشک هایی که




از دل برمی خیزند و بر دل می نشیند . . .
 


من، تا آسمان شنا خواهم کرد.

+ نوشته شده در یکشنبه 17 فروردین1393 ساعت 10:0 AM توسط تنها |


عزیز سفر کرده



هیچکس بعد کسی نمرده !

ولی 

بعضی ها بعد بعضی ها زندگی نکردن


از روزی که رفتی و تنهام گذاشتی


دیگه زندگی نکردم !!


کاش روز رفتنت منم با خودت میبردی


دلم برای لحظه ای با تو بودن تنگه


عزیز سفرکرده ام عید که میشه همه به هم تبریک میگن


اما من سالهاست بی تو عیدی ندارم


عیدت مبارک

روحت شاد


+ نوشته شده در شنبه 16 فروردین1393 ساعت 10:11 AM توسط تنها |


بهار ....


سرما، اگر غلاف کند تازیانه را


غرق شکوفه می کنی ای عشق! خانه را


با سرخ گل بگوی که تیغی به من دهد


تیغی چنان که بگسلد این تازیانه را


هر میوه باغ و باغ بهاری شود اگر


تأئید تو به بار رساند جوانه را


کوچکترین نسیمت اگر یاریم کند


طی می کنم خزان بزرگ زمانه را


با اشکم آب دادم و با نورت آفتاب



وقتی دلم به یاد تو افشاند دانه را


ای عشق! ما که با تو کناری گرفته ایم


سر سبز و پر شکوفه بدار این کرانه را


با دست خود به شاخه ببندش وگرنه باز


توفان ز جای می کند این آشیانه را


عشق! ای بهار مستتر! ای آنکه در چمن


هر گل نشانه ایست، توی بی نشانه را

من هم غزلسرای بهارم چو بلبلان

با گل اگرچه زمزمه کردم ترانه را

من عاشق خود توام ای عشق و هر زمان

نامی زنانه بر تو نهادم بهانه را...

دوستان خوبم بهار و بهتون تبریک میگم زندگیتون
بهاری باشه و شاد باشین
عذر میخوام نمیتونم مدتی بیام و کامنتاتونو جواب بدم
جبران میکنم محبتاتون رو دوستتون دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1392 ساعت 9:59 AM توسط تنها |


مادر آب و آفتاب ....

شهادت مادر آب و آفتاب تسلیت باد

دود بود و دود بود و دودبود

گل ميان آتش نمرود بود

شعله مي پيچيد برگرد بهار

خون دل مي خورد تيغ ذوالفقار

يك طرف گلبرگ اما بي سپر

يك طرف ديوار بود و ميخ در

ميخ ياد صحبت جبريل بود

شاهد هر رخصت جبريل بود

قلب آهن را محبت نرم كرد

ميخ از چشمان زينب شرم كرد

شعله تا از داغ غربت سرخ شد

ميخ كم كم از خجالت سرخ شد




گفت با در رحم كن سويش مرو

غنچه دارد سوي پهلويش مرو

حمله طوفان سوي دود شمع كرد

هرچه قوت داشت دشمن جمع كرد

روز رنگ تيره ي شب را گرفت

مجتبي چشمان زينب را گرفت

پاي ليلي چشم مجنون مي گريست

ميخ بر سر مي زد و خون مي گريست

جوي خون نه تا به مسجد رود بود

دود بود ودود بود و دود بود

+ نوشته شده در شنبه 24 اسفند1392 ساعت 8:57 AM توسط تنها |