X
تبلیغات
خط خطی های من بی تو ...

خط خطی های من بی تو ...

مادر ....

از تمام دلتنگی ها !


 از اشک ها و شکایت ها


که بگذریم !





باید اعتراف کنم


مادرم که میخندد


*خوشبختم*


+ نوشته شده در شنبه 30 فروردین1393 ساعت 10:41 AM توسط تنها |


مسیح سایه نشین ...


مسيحِ سايه نشينِ

واژه هاي عاشقانه ي من !


خستگي هايم را

در پيچ و تابِ نرگسِ چشمانت ،

گُم مي کنم .

و طاقتِ صبورانه ات را ،

عشق معنا مي کنم ...

من سالهاست

که سايه نشينِ تکلمِ عشقم!

+ نوشته شده در دوشنبه 25 فروردین1393 ساعت 3:40 PM توسط تنها |


حس ترنم ....


يادت تمام هستيم را در خودش گم ميکند

مجنونتر از مجنون مرا در چشم مردم ميکند





من بي حضورت ، “با تو” در يک خانه در ذهنم قرين


ياد تو قلبم را پر از حس ترنم ميکند . . .

+ نوشته شده در سه شنبه 19 فروردین1393 ساعت 4:14 PM توسط تنها |


سهم من !!!


سهم من که نيستي!!!


سهم قصه هاي من بمان!!!


سهم فکر من!!!


عاشقانه هاي من!!!


سهم خواب دستهاي من بمان!!!






از کنار من که رفته اي!!


از خيال من مرو!!


سهم من که نيستي!!!


سهم من نميشوي!!!


سهم دفترم !!!


سهم واژاره هاي من!!


سهم سطر هاي خسته ام بمان....!!!



+ نوشته شده در دوشنبه 18 فروردین1393 ساعت 9:45 AM توسط تنها |


تمنا ...پرواز....


ســال هــاسـتــــ،


به تمنای واژه های خفته در


درون دل سپرده ام،


به آواز جاریِ شقایقی بی تاب؛


به نگاهِ پر مهر بارانی بی دلیل،


به فرا سویِ دنیایِ واژه ها


و برای لمسِ نم نم اشک هایی که




از دل برمی خیزند و بر دل می نشیند . . .
 


من، تا آسمان شنا خواهم کرد.

+ نوشته شده در یکشنبه 17 فروردین1393 ساعت 10:0 AM توسط تنها |


عزیز سفر کرده



هیچکس بعد کسی نمرده !

ولی 

بعضی ها بعد بعضی ها زندگی نکردن


از روزی که رفتی و تنهام گذاشتی


دیگه زندگی نکردم !!


کاش روز رفتنت منم با خودت میبردی


دلم برای لحظه ای با تو بودن تنگه


عزیز سفرکرده ام عید که میشه همه به هم تبریک میگن


اما من سالهاست بی تو عیدی ندارم


عیدت مبارک

روحت شاد


+ نوشته شده در شنبه 16 فروردین1393 ساعت 10:11 AM توسط تنها |


بهار ....


سرما، اگر غلاف کند تازیانه را


غرق شکوفه می کنی ای عشق! خانه را


با سرخ گل بگوی که تیغی به من دهد


تیغی چنان که بگسلد این تازیانه را


هر میوه باغ و باغ بهاری شود اگر


تأئید تو به بار رساند جوانه را


کوچکترین نسیمت اگر یاریم کند


طی می کنم خزان بزرگ زمانه را


با اشکم آب دادم و با نورت آفتاب



وقتی دلم به یاد تو افشاند دانه را


ای عشق! ما که با تو کناری گرفته ایم


سر سبز و پر شکوفه بدار این کرانه را


با دست خود به شاخه ببندش وگرنه باز


توفان ز جای می کند این آشیانه را


عشق! ای بهار مستتر! ای آنکه در چمن


هر گل نشانه ایست، توی بی نشانه را

من هم غزلسرای بهارم چو بلبلان

با گل اگرچه زمزمه کردم ترانه را

من عاشق خود توام ای عشق و هر زمان

نامی زنانه بر تو نهادم بهانه را...

دوستان خوبم بهار و بهتون تبریک میگم زندگیتون
بهاری باشه و شاد باشین
عذر میخوام نمیتونم مدتی بیام و کامنتاتونو جواب بدم
جبران میکنم محبتاتون رو دوستتون دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1392 ساعت 9:59 AM توسط تنها |


مادر آب و آفتاب ....

شهادت مادر آب و آفتاب تسلیت باد

دود بود و دود بود و دودبود

گل ميان آتش نمرود بود

شعله مي پيچيد برگرد بهار

خون دل مي خورد تيغ ذوالفقار

يك طرف گلبرگ اما بي سپر

يك طرف ديوار بود و ميخ در

ميخ ياد صحبت جبريل بود

شاهد هر رخصت جبريل بود

قلب آهن را محبت نرم كرد

ميخ از چشمان زينب شرم كرد

شعله تا از داغ غربت سرخ شد

ميخ كم كم از خجالت سرخ شد




گفت با در رحم كن سويش مرو

غنچه دارد سوي پهلويش مرو

حمله طوفان سوي دود شمع كرد

هرچه قوت داشت دشمن جمع كرد

روز رنگ تيره ي شب را گرفت

مجتبي چشمان زينب را گرفت

پاي ليلي چشم مجنون مي گريست

ميخ بر سر مي زد و خون مي گريست

جوي خون نه تا به مسجد رود بود

دود بود ودود بود و دود بود

+ نوشته شده در شنبه 24 اسفند1392 ساعت 8:57 AM توسط تنها |


بهار مرده است !!!

و من چشمهایم را می بندم که او را نبینم


و گوشهایم را با سر انگشتهایم به سختی گرفته ام


تا نغمه ی تو را که به خشم و به درد او را پیاپی می خوانی


نشنوم !


ای مرغک اسیر


که در باغی دور دست می خوانی


زمستان است






تو سرت را از لای میله های قفست بیرون

میار !


خاموش باش


در کنج قفست آرام گیر


سرت را در زیر بالت پنهان کن


منقارت را در لای پرهای نرم و رنگینت فرو بر


ای مرغک اسیر


که در باغی دور دست می خوانی


زمستان است


ای پرستوی اسفندی ! بهار مرده است .  .  .

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1392 ساعت 10:35 AM توسط تنها |


آقاجان


با یاد تو نشسته ام، در راهی که عبور کنی،


می‌خواهم در آخرین غروب زندگی 


برجای پای تو نماز بگذارم؛


ای غریبه همیشه آشنای من،


مهدی جان! 


بازگرد دیگر جانی نمانده است.


جوانیمان رفت و نیامدی .  .  .

مهدي جان تقويم ما هنوز بهاري نديده است


بـــشکن ســـــکوت يـــــــخ زده ي انـــــتظار را

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1392 ساعت 3:24 PM توسط تنها |